شنبه ٣٠ دی ١٣٩٦
|
فهرست اصلی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
[فراموشی کلمه عبور]
فراخوان مقالات

ثبت نظرات

اوقات شرعی
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1814
 بازدید امروز : 1317
 کل بازدید : 3350665
 بازدیدکنندگان آنلاين : 5
 زمان بازدید : 0/2969
کار (خیر) اندک ، که بر آن مداومت ورزی ، از کار بسیار که از آن خسته شوی ، امیدوار کننده تر است ( حضرت علی علیه السلام )
زهرا نصراللهی

چه گونه کارآفرین شدم

زهرا نصراللهی، متولد بروجرد، ساکن میناب

سرکار خانم زهرا نصراللهی متولد ۱۳۳۰ در شهرستان بروجرد، دارای سواد اندک، موسس و مدیر کوره آجرپزی، هرمزگان، میناب

بسم‌الله الرحمن الرحیم

زهرا نصراللهی هستم، متولد شهرستان بروجرد، ساکن میناب. ۷ پسر دارم. در بروجرد در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمدم. ۷خواهر و ۳برادر. سواد نداشتیم، ما نتوانستیم مدرسه برویم، نمی‌گذاشتند، شوهر کردم. شوهرم کارگر بود. هرکسی می‌پرسید چه کاره است، می‌گفتم،‌ جوشکار است. ۷سال با مادرشوهر وخواهر شوهر زندگی کردم. در آن زمان شوهرم کارگری می‌کرد و روزی ۳ تومن حقوق می‌گرفت. در عرض ۵ سال جوش‌کار شد، وضعش خوب شد، زمین و خانه خرید. ۳ تا پسر داشتم که آمدیم شهر. آدم‌های از خدا بی‌خبر باعث شدند شوهرم معتاد شود.مطلع شدم که معتاد به هروئین شده است. پس از آن تزریق می‌کرد. ما هم بچه‌دار، همیشه برایمان این سوال وجود داشت که کجا برویم، چه کار کنیم؟ تا چند سالی وضعش خوب بود، فروخت و کشید،‌ میهمان به خانه می‌آورد، جرأت نمی‌کردم حرف بزنم. می‌گفتم اگر چیزی بگویم،‌ اعصابش ناراحت می‌شود. زندگی را به هر شکلی که بود می‌گذراندیم. هرکسی می‌گفت بیا طلاق بگیر،‌ می‌گفتم: «نه، من ولش نمی‌کنم، چون وقتی با او ازدواج کردم، او سالم بوده است. حال هم که این طوری شده، رهایش نمی‌کنم.»به خواست خدا، خدای بزرگ کمک کرد، خودش هم به خودش کمک کرد، آمدیم میناب. در خانه تزریق می‌کرد، یک مثقال شیره را با ده قرص والیوم می‌خورد، ۵ گرم هروئین را تزریق می‌کرد. با چه مکافاتی آمدیم میناب. خواهرم میناب بود. پسرم می‌خواست برود میناب کار کند، ‌گفتم: ببینید اگر کار هست بیاید کار کند، پسرم ۱۲سالش بود. پسرم وقتی می‌خواست برود، پدرش گفت: «نمی‌گذارم، پسرم تنها برود، خودم هم می‌روم.» من می‌گفتم که تو با این‌حالت نمی‌توانی بروی، می‌گفت: «می‌روم».خدا کمکش کرد آمد میناب، وقتی آمد میناب زنگ زدند که کار جوشکاری گرفته‌است. شما هم بیایید، گفتم: «مگر می‌تواند؟»، گفتند: «آره». وقتی مطمئن شدم که خوب شده است، آمدم میناب. خودم با حال مریض و ۲بچه کوچک آمدم.

بعد از آمدن من الحمدالله کار کرد. در میناب سالم بود. فقط یک وقتهایی می‌گفت برای این‌که حالم خراب نشود، یک دودی می‌زنم. من هم کاری نداشتم ومی‌گفتم باشد و هر چی هم می‌خواست به او می‌رسیدم.تا شهریور ۱۳۶۸ که برگشتیم بروجرد، اول مرا فرستاد و خودش پشت سر من آمد. آن‌جا دوباره گرفتار شد. دوباره گفتیم، چه کار بکنیم، چه کار نکنیم،‌ دوباره برگردیم میناب. به همین دلیل برگشتیم میناب. همه کارها را خودم کردم،‌ در بروجرد خانه‌ای داشتیم، اجاره دادم.روزی که می‌خواستیم برگردیم میناب از ساعت ۴ بعدازظهر نشست در خانه تزریق کرد، تا ۶ صبح که ماشین آمد دنبال‌مان. حالا فامیل هم با ما اختلاف دارند، می‌گفتند این دوباره وضعش خوب بشود دوباره شروع می‌کند، به همین دلیل وقتی برگشتیم میناب دیگر خانه را به ما ندادند. حالا کجا برویم؟ چه کار بکنیم؟ چادر بزنیم! یک مدت رفتیم یک روستایی خانه گرفتیم و بعد به شهر برگشتیم.سالم بود، رفتیم در خانه نشستیم. رفت وسایل بچه را بیاورد، با موتور افتاد و پایش شکست. حالا در شهر غریب،‌ نه آشنایی دارم، نه کسی را. به یک نفر التماس کردم،‌گفتم پسرم را ببر سرِ کار. پسرم را برد سرِ کار.تا چند سالی گذشت، شوهرم سالم بود، سال ۶۴ شوهرم سکته کرد، حالا ما دوباره ماندیم که چه کار کنیم،‌ یک همسایه داشتیم، خانه‌اش ۷متربود، من ۷ تا بچه داشتم، خودمان هم ۲ نفر، می‌شد ۹نفر، میهمان هم برایمان می‌آمد.در این مدت دنبال این بودم که از اداره بازرگانی مغازه‌ای بگیرم تا بچه‌هایم اسیر و سربار جامعه نشوند. شوهرم سکته کرده بود،‌ دیگر نمی‌خواستم به شهر خودمان بگردم. این طرف و آن طرف دنبال کار می‌گشتم، گفتند یک نفر می‌خواهد کوره‌اش را بفروشد، من هم بی‌سواد بودم، اما کمی جست وجو کردم، رفتم بروجرد خانه‌ام را فروختم. به پسرم گفتم، می‌خواهم بروم بروجرد خانه را بفروشم، حال شوهرم خیلی بد بود، رفتم خانه را فروختم و برگشتم، کوره را خریدم. بچه‌ها را گذاشتم توی کوره کارکنند. کوره خودش یک ماشین نیمه اتوماتیک داشت. در بروجرد با قالب‌های دستی کار می‌کردند ولی این‌جا با ماشین آجر می‌زنند.با کمک و یاری خدا آجر را زدیم و کوره را پخت کردیم،‌ حالا ماشین نداریم، به هرکسی هم التماس می‌کردیم، فایده نداشت، کسی نبود آجر ما را ببرد. یک مقدار از پولم باقی مانده بود، رفتم یک کمپرسی ده تنی از همدان گرفتم، پول هم کم داشتم. بنگاه‌دار، بنده خدا، آدم خوبی بود، قسطی با وام با بهره کمپرسی را به من داد. بچه‌هایم هم در کوره کارکردند.

7 تا پسر دارم. یکی از آن‌ها افسر است، یکی گروهبان است، یکی از آن‌ها تازه امسال دیپلم گرفته است، فقط به این ۲تا که بزرگ‌تر بودند، ظلم کردم، آن‌هم چون زجر و مکافات داشتم.در شهر میناب آجرمان را فروختیم، ولی چون ماشین‌مان قراضه بود، نمی‌توانستیم جنس‌مان را از میناب بیرون ببریم. حالا من دوست دارم که کارم را توسعه بدهم. تا چند سال اول که سرگرم قسط دادن بودم. نه بانکی،‌ نه موسسه‌ایی وجود داشت که به من کمک بکند، شکر خدا امرار معاش کردم. بعد گفتم باید بچه‌هایم را از خودم جدا کنم، ۴ تا عروس و ۵ نوه دارم، همه در یک خانه بر سر یک سفره بودیم، خودم برای همه خرید می‌کردم.بعد که اطرافیان و همکاران دیدند کوره دارد می‌چرخد، جاده‌ای را که ماشین بارگیری می‌کرد بستند، حالا به دنبال این بودم که از جایی وام بگیرم، باز هم موفق نشدم، مجبور شدم، خانه‌ام را فروختم و جاده را خریدم. برای آن آب و برق کشیدم. ۲سال است که برای تلفن ثبت‌نام کرده‌ام، چون در شهرستانیم نمی‌آیند برای آن تیر بزنند تا تلفن را وصل کنیم، خودم هم پول ندارم که هزینه آن را پرداخت کنم. برای پسرم یک خانه درست کرده بودم که آن را فروختم و جاده را درست کردم.پسر بزرگم را وادار کردم که برود ببیند آجرپزی چگونه است. الان از میناب ۱۵تا کارگر دارم. مشکلات زندگی‌ام بسیار زیاد است، شوهرم ۶بار سکته مغزی کرده است ودر خانه افتاده است،‌ حالش بد است،‌ دائم باید همراهش باشم. ۷ تا قرص صبح و ۷ تا شب می‌خورد.هرکس که می‌خواهد فعالیت کند، من امیدوارم فعالیت خوب بکند، من که از بچگی زحمت کشیده‌ام.

سایت های مرتبط
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد