چهارشنبه ٠٥ ارديبهشت ١٣٩٧
|
فهرست اصلی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
[فراموشی کلمه عبور]
فراخوان مقالات

ثبت نظرات

اوقات شرعی
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1522
 بازدید امروز : 519
 کل بازدید : 3431512
 بازدیدکنندگان آنلاين : 3
 زمان بازدید : 0/3125
کار (خیر) اندک ، که بر آن مداومت ورزی ، از کار بسیار که از آن خسته شوی ، امیدوار کننده تر است ( حضرت علی علیه السلام )
خانم شیرین پارسی

خانم شیرین پارسی


تجربه: كارآفريني


خانم شيرين پارسي، فارغ‌التحصيل ادبيات ازکشور فرانسه، مدير نمونه کشاورزی استان گيلان در سال ۱۳۷۹، برنج کار نمونه استان  گيلان در سال ۱۳۸۳، منتخب  برگزيده کارآفرينی در جشنواره کارآفرينی گيلان در سال ۱۳۸۳.
مدير مزرعه برنج كاري، گيلان، روستای شاندرمن

به نام خدا

با نام و ياد آفرينندة انديشه‌هاي سترگ. خيلي خوشوقتم كه براي چندمين بار اينجا در خدمت زنان توانمند، واقعاً خيلي توانمند، هستم. چون يكي دو بار ديگر هم ما افتخار داشتيم در جمع چنين زناني حضور داشتيم و امروز مي‌توانيم هم تجارب‌مان را با يكديگر مبادله كنيم و هم آشنائي‌هاي بيشتري داشته باشيم. امسال من به عنوان كشاورز نمونه كشوري و برنج كار نمونه استان گيلان انتخاب شدم. در مقابل آنچه كه ديروز شنيدم خودم را خيلي كوچك احساس مي‌كنم. از صحبت‌هاي ديروز خيلي هيجان زده شدم. هركدام از ما در حقيقت يك نقطه‌اي هستيم و مهم آن نقطه بودن‌مان است و در اين حلقه اين نقاط به هم اتصال پيدا مي‌كنند و يك نيرو و توانايي بسياري را بوجود مي‌آورند، هر كسي در جايگاه خودش، مهم اين حلقه‌اي است كه به وجود آمده و اين احساس اعتماد و اطمينان ايجاد شده كه ياراني داريم كه دست‌هايشان را در دست‌هاي ما مي‌گذارند و اميدهايي است كه روز به روز در حقيقت روشن تر و رنگين‌تر خواهد بود. از پنجره هاي دلم به ستاره‌هايت نگاه مي‌كنم.
چرا كه هرستاره آفتابي است  من آفتاب راباور دارم
من دريا را باور دارم  انسان سرچشمه ستاره هاو درياهاست.
من سال ۱۳۵۸ بعد از پايان تحصيلاتم در فرانسه به اتفاق همسرم كه تحصيلاتش را در آلمان تمام كرده بود، به ايران برگشتيم و در شرايط آن زمان به اين نتيجه رسيديم كه يك كاري بكنيم كه خودمان در حقيقت ارباب خودمان باشيم.
تصميم گرفتيم در زمين‌هاي كشاورزي كه پدرشوهرمن در منطقه غرب گيلان داشت كشاورزي كنيم. هيچ كدام‌مان هم هيچ سرشته‌اي از كشاورزي نداشتيم. من تحصيلاتم ادبيات فرانسه است و همسرم معماري. ولي عليرغم اين تحصيلات غيرمتعارف با رشته كشاورزي، رفتيم ساكن گيلان شديم. آن موقع شرايط خيلي ابتدايي بود. يعني در حقيقت اين زمين‌هاي كشاورزي در يك منطقه اي بود به نام شاندرمن، شاندرمن، يك نقطه‌اي در غرب گيلان است و آن موقع يك روستا بود، جاده رشت به شاندرمن فقط تا شهر صومعه سرا آسفالت بود. بقيه‌اش خاكي بود و در آن دهي هم كه ما يك كلبه كوچك خيلي خرابه داشتيم هيچ چيز نبود، نه آب، نه برق. هيچ امكاناتي وجود نداشت ولي من خيلي همسرم را تشويق كردم كه هيچ اشكالي ندارد ما مي‌رويم اين كارها را مي‌كنيم، كار كشاورزي خيلي كار خوبي است. و بالاخره آن جا رفتيم  و کار کشاورزی را شروع كرديم .
سرمايه ما در حقيقت آن زميني بود كه وجود داشت و يك موتور كشاورزي، چيز ديگري نبود. يك سرپرستي هم آنجا بود كه پدرشوهر من گذاشته بود و ساليان سال بود كه اصلا پدرشوهرم به آنجا سرهم نمي‌زد. خلاصه ما رفتيم آنجا، واقعاً هر بار كه دوباره آن تصويرها را به خاطر مي‌آورم خيلي روزهاي عجيبي را به خاطر مي‌آورم كه ما واقعاً همين طوري آن  جا‌رفتيم و فكر هم نكرديم كه بابا اين كارها امكان‌پذير است يا نه؟ البته واقعاً فكر مي‌كرديم امكان پذيراست و شروع كرديم به كشاورزي. البته با كمك همان آقايي كه آنجا بود،همه چيز خيلي ابتدايي بود ،خيلي ،و من بايد بگويم كه تا سال‌های ۶۴-۶۳ فقط با همسرم همدلي مي‌كردم، همسرم مي‌رفت، من تنها در رشت مي‌ماندم، يك ماه، دو ماه نمي‌آمد چون جاده خراب بود. ما ماشين نداشتيم و خلاصه ارتباطات خيلي مشكل بود. من هيچكس را آن جا نمي‌شناختم، بهترين دوست من يك آهنگري بود كه دم خانه ما پتكش را روي آهن مي‌كوبيد. اين صدا بهترين دوست من بود، چون فكر مي‌كردم كه يك كسي هست كه بيرون از اين جا زندگي را به جريان مي‌اندازد، روزهاي جمعه خيلي غمگين بود چون دوست ما پتكش را برآهن نمي‌كوبيد. ولي زندگي خوشبختانه با اين آفتابي كه هر روز بيرون مي‌آيد اميدهاي تازه‌اي را به دل ما مي‌اندازد و ما اين اميدها را داشته‌ايم. سال ۶۷  سال سوخت عجيبي بود، آب نبود، در حقيقت تامين آب ما از رودخانه بود و آن سال آب خيلي كم بود. آن سال همسرم مي‌توانم بگويم يك ماه نه خوابيد و نخورد. توي گل، همه اش سر مزرعه بود، چون آب به ما نمي‌دادند و به خاطر موقعيت اجتماعي كه ما داشتيم بيشترتحت فشار بوديم ،‌چون   بايستي  در آن منطقه نابود مي‌شديم. در حقيقت ما خيلي پررويي كرده بوديم كه آمده بوديم آنجا و مي‌خواستيم باقي بمانيم. ولي به شما بگويم نصف مزرعه سوخت، هيچ محصولي بالا نياورديم، سال ۶۷، سال خيلي سختي بود ولي شاملو يك شعري دارد، مي دانيد حس ها را گاهي اوقات ما نمي‌فهميم  بايد درست وسط قضيه بود تا آن را احساس بكنيم مي‌گويد: چي مي‌جوره تو هوا، تو نخ ابره كه بارون بزنه، شالي از پوكي در آد، پوك نشاء دون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه" شما نمي‌دانيد اين حس چه جوري توي رگ هاي من مي‌رفت، من مي‌فهميدم كه آخ اگه بارون بزنه چه حس عجيبي است، من هيچ وقت آرزو نكرده بودم اين طوري بارون بزنه و دائم مي‌آمدم و اين نشاءها را نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم پلاسيده مي‌شوند و من هيچ كاري نمي‌توانم بكنم،  زمين ترك خورده بود. بعد از اين جريان همسرم مريض شد ولي من به او گفتم اصلاً مهم نيست، بالاخره همين طور كه يك سال، باران مي‌آيد، يك سال هم باران نمي‌آيد، تو ناراحت نباش اصلاً ما از سال ديگر خيلي سخت تر كار مي‌كنيم كه بالاخره همه اين مشكلات را جبران كنيم. يك برنامه ريزي كردم. بدون اين كه به همسرم بگويم آن آقايي را كه آنجا بود يك طوري بيرون بياندازم. دائم به او مي‌گفتم كه تو خيلي خوبي، تو همه كارها را خيلي خوب انجام مي‌دهي ولي يك كم تو اينجا گوشه بنشين من خودم كارها رامي‌كنم، به زنش مي‌گفتم تو خسته شدي، من به تو كمك مي‌كنم، خلاصه با يك برنامه ريزي دقيق ما آنها را در حقيقت از صحنه حذف كرديم و خودمان كار را برعهده گرفتيم. به همسرم گفتم نتيجه اين شكست ما اين است كه در كشت و كارمان تغييري بدهيم. با شكل سنتي حتماً هرسال شكست خواهيم خورد و هرسال ضربه‌پذيري‌مان خيلي زياد مي‌شود، بايد تغييرات ايجاد بكنيم، براي همين در حقيقت اولين كشاورزي بوديم كه در منطقه مزرعه‌مان راتسطيح كرديم، به خاطر آن شكل سنتي كرت‌هاي كوچك اصلاً ساماندهي آب امكان پذير نبود. سال بعد عليرغم تمام مشكلات، چون اصلا پول نداشتيم، مثلاً ۵ تومان از يكي قرض مي‌كرديم يك چيزي مي‌خريديم بعد از يكي ديگر قرض مي‌كرديم پول قبلي را مي‌داديم و در واقع براي ماندن اين گونه و به اين شكل زندگي مي‌كرديم. براي اينكه بايد انسان بماند. مي‌دانيد يك ويژگي كه من در همه كارآفرينان ديدم اين است كه شكست در حقيقت يك تلاش دوباره‌اي براي ما بوجود مي‌آورد، انگار كه مثلاًيك چالشي هست، ما يك مسابقه‌اي داريم كه هر وقت شكست مي‌خوريم مقاوم تر بيائيم بالا و بگوئيم مي‌توانيم. ما مي‌توانيم و بايد اين شكست را تبديل كنيم به يك نقطه قوت و كرديم. ماكرديم، ما مزرعه‌مان را تسطيح كرديم و خيلي تحولات ايجاد كرديم ما اولين كسي بوديم كه در منطقه غرب گيلان، منطقه شاندرمن يك منطقه بسيار عقب‌افتاده، قومي، قبيله‌اي و مردمي كه در مقابل هر چيز جديدي مي‌ايستند، براي اولين بار با كمك مروج‌هاي كشاورزي خزانه‌هاي علمي گرفتيم، مردم اول فكر مي‌كردند كه ما ديوانه هستيم، اين كارها چيه؟ مردم و به خصوص سرپرست قبلي هر روز مي‌آمدند، نشاء كاري و كرت‌ها را نگاه مي‌كردند ببينند آيا باز شده يانه، سرپرست قبلي به همه مردم منطقه گفته بود اين خانم خيلي زن بي عرضه‌اي است، هيچ كاري هم بلد نيست،‌اين آقا هم كه از خارج آمده‌اند و اصلاً زبان هم بلد نيستند و خوب خيلي طبيعي است كه نتوانند كار كنند. خوب ما اين حرف‌ها براي‌مان مهم نبود.
بالاخره بايد درست مي‌شد و درست شد، طوري شد كه همه بعد از چند سال كشت‌شان را علمي كردند، خزانه‌گيري‌شان را جوي پشته كردند،‌مزارعشان را، كرت‌هايشان را بزرگ كردند. يعني در حقيقت ما الگويي شديم براي منطقه. من به همسرم قول داده بودم كه هميشه همراه باشم و بودم. بچه هايم خيلي كوچك بودند،‌ آنها را همراه خودم مي‌بردم سر مزرعه و واقعاً آنجا فصل برداشت با ما كار مي‌كردند، پسرهاي من خيلي كوچك بودند، پسر بزرگم وقتي ده سالش بود مثل يك مرد بزرگ كار مي‌كرد، پسر كوچكم هم همين طور. من ساعت ۵/۵ صبح بيدار مي‌شدم،‌از ۵/۵ صبح مشغول كار بودم و همراه كارگرها بودم تا شب. در اين سال‌ها چيزي كه درحقيقت براي‌ من مهم بود اين بود كه كارم يعني اين قولي كه به خودم داده بودم را به انجام برسانم و اين كار را كردم،‌همه به من مي‌گفتند اين زن بومي، خصوصاً با آن تعريف‌هايي كه از يك زن داشتند و من كه در آن تعريف ها جا نمي‌گرفتم، من خيلي ريز نقش بودم و از نظر آن ها يك زن درشت هيكل يك زن است، يك زن كوچولو در حقيقت موجود قابل ارزشي نيست، ‌حتي قابل ديدن نيست، خوب من ريز نقش بودم، رنگ پوستم هم تيره بود، به اين نكته دقت كنيد يعني واقعاً من تأكيد مي‌كنم چون آن ها زني را در حقيقت زن مي‌دانستند كه سفيد باشد و من سفيد هم كه نبودم، ريزنقش هم بودم،‌در واقع همه نقاط منفي را داشتم،‌ولي خوب بالاخره زبانشان را يادگرفتم، خيلي از كارگرهاي مرد برايشان عجيب بود، وقتي من مي‌گفتم چه طور كار كنند، بعضي ها در لفافه و بعضي ها هم علني مي‌گفتند ما از يك زن دستور نمي‌گيريم، تو حق نداري به ما بگويي كه چه كار بكنيم، ولي ما دستور مي‌داديم،‌و در حقيقت همه اين سال‌ها من شدم يكي از اجزاي در حقيقت لاينفك مزرعه، از صبح زود تا شب تاريك.در  تمام اين سال‌ها به همسرم ثابت كردم كه واقعاً من همراهش هستم  و مي‌تواند دغدغه‌اي برای کار نداشته باشد و همين طور براي آن مديريت محلي و بومي كه او آنجايي بود و مي‌بايستي انجام مي‌داد. اين سرگذشت همه است و من هم يك جزء كوچكي از اين را در حقيقت تعريف كردم ولي تا قبل از يكی دو سال پيش اصلا هيچ فكر نكرده بودم كه واقعاً  اين كارها را بايد كرد، اعتقاد داشتم بايستي كاركنيم، تلاش كنيم، بايد به نتيجه برسيم، بايد در خودمان ايجاد تحول بكنيم، در محيط زندگي‌مان و اثرگذار باشيم. من در حقيقت خودم قبول كرده بودم كه بروم در روستا زندگي كنم. من در تمام فصل كار در روستا بودم، ما آب نداشتيم، آب از چاه مي‌گرفتيم مي‌كشيديم، برق نداشتيم، در زير نور چراغ لامپا زندگي مي‌كرديم ولي هيچ كدام از اين ها مهم نبود، همه اين ها قابل تغيير است،‌همه اين ها قابل دستيابي است، ما زندگي را تغيير مي‌دهيم، ‌واقعاً تغيير مي‌دهيم.
گاهي اوقات با خودم فكر مي‌كردم و از خيلي ها مي‌شنيدم كه اين كارها يعني چه؟ واقعاً هم فكر مي‌كردم كه آيا در اين كارها انگيزه مادي است كه من را به حركت در مي‌آورد؟ خوب مي‌ديدم نه، چون تا همين چندسال پيش  دخل و خرج‌مان اصلاً به هم نمي‌رسيد، واقعاً انگيزه مادي نبود. در يك كارگاه آموزشي در گرگان كه خانم صابر براي  زنان كارآفرين گذاشته بودند، فهميدم كه اولاً من كارآفرينم، چون ممكن است اين طرف و آن طرف خوانده باشيم كه مثلاً كارآفرين انساني است كه بي وقفه مي‌تواند كاركند، ‌عشق تنها راهبرش است و همه موانع را مي‌تواند از ميان بردارد ولي آن احساس مسئوليت اجتماعي و معنوي كه در حقيقت به ما تزريق شد در آن كارگاه آموزشي زنان كارآفرين شد.
شعري هست: و برف آب شد، شكوفه رقصيد و آفتاب درآمد و من به خوبي نگاه كردم و عوض شدم؛. ما خيلي خوش حاليم كه اينجا هستيم، خيلي خوش حاليم كه در حقيقت اين مقوله‌ها، اين كساني كه الان در جهان به عنوان كارآفرينان موجب تحولاتي در جامعه‌شان شده‌اند، در جامعه ما هم به وجود آمده‌اند، مهم نيست كه من در روستا هستم، مهم آن انديشه جهاني من است و اين انديشه‌اي است كه در حقيقت همه ما را به يك ديگر پيوند مي‌دهد، اين خيلي خوب است من از همه اين ها واقعاً خوش حال و خوشوقتم و خيلي احساس افتخار مي‌كنم كه اينجا هستم، در جمع شما هستم، حرف‌هايم، اگر هر چي بگويم تكرار خواهد بود و بقيه خانم ها حتماً يك حرف هايي مي‌زنند كه تكميل كننده حرف هاي من است. مي‌مانيد و مي‌مانيم كه موجد تغيير بشويم، ما كاري نداريم، دولت به ما كمك مي‌كند، نمي‌كند؟ پشتيبان ماست،‌تسهيل گر است، همان طور كه گفتيد يا دلش مي‌خواهد تسهيل گر باشد، هيچ چيزي را همين طوري به كسي نمي‌دهند. اولش اين است كه خودمان خودمان را باور كنيم. همه خانم‌هايي هم كه اينجا هستند واقعاً معتقدند كه مي‌توانند و توانسته‌اند، تشكر مي‌كنم.


سایت های مرتبط
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد